|
ترانه شعر دلتنگیهای عاشقانه |
|
گفتم كه رفتنت يه روز قاب دلم را ميشكنه ღღღ گفتي كه اين بخت تو بود تقدير تو شكستنه |
شبي ازپشت يك تنهايي نمناك وباراني تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفرصدا كردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احسا س تو را از بين گلهايي كه د تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم وتو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي : "دلم حيران وسرگردان چشماني ست رويايي" ومن تنها براي د يدن زيبايي آن چشم تو را درد شتي از تنهايي وحسرت رها كردم همين بود آخرين حرفت ومن بعد از عبور تلخ وغمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم نمي دانم چرا رفتي نمي د انم چرا؟ شايد خطا كردم وتو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد وبعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد وگنجشكي كه هر روز از كنا ر پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد وبعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود وبعد از رفتنت ا نگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت كسي حس كرد بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد وبعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد كسي فهميد تو نامم را از ياد خواهي برد ومن با آن كه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام ، برگرد ببين كه سرنوشت انتظا ر من چه خواهد شد وبعد از اين همه طوفان وهم وپرسش وترديد بگو در راه عشق وانتخاب آن خطا كردم ومن در حالتي ما بين اشك وحسرت وترديد كنار انتظاري كه بدون پاسخ وسرد است ومن در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ، ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر نمي د انم چرا؟ شايد به رسم وعادت پوانگي مان باز براي شادي وخوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم . چكاوك
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 9:3 قبل از ظهر توسط چکاوک |
کاش...
کاش کودک بودم و نمی دانستم به چه می رساندم این جاده ی یخ زده و نمی دیدم قصاوتها را و نمی خواستم مهربانی ها را کاش کودک بودم تا برایم همه از مهر سخن بگویند تا خودم را هر آن در آئینه ی لبخند می دیدم کاش ... نمی دیدم نا مردی ها را اسارت ها را و فرو ریختن برج بلند امید را ... را کاش نمی دیدم چکاوک
+ نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط چکاوک |
حالا تو قصر یخی بی تو من منتظرم توی برج لحظه هام از تو من بیخبرم خورشید روشنیام دیگه نوری نداره نمیخوابه آخه اون بی تو که نوری نداره ببین خورشید خانوم تو غم خوابیده دل تو و منا از هم بریده هنوزم یاد تو چراغ خونه است نباشی زندگی بی تو بهونست بیا تا قصر یخی چیکه چیکه آب بشه دیوار فاصله ها بینمون خراب بشه بیا تا قصر یخی با بت دستای ما خورشیدا بیدار کنه واسه فردای ما اگه روزی روزگاری واسه من نور رو بیاری دست پاکتا دوباره توی دست من بذاری واسمون میشه سکوت قصه ی تلخ جدایی دوباره قصر سیاهی میشه قصر روشنایی چکاوک
+ نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1385ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط چکاوک |
برای دیدن چشمات ثانیه شماری می کنم واسه لمس کردن دستای گرمت بی قراری می کنم برای اینکه طاقت دیدن نگاتو داشته باشم روزی صد مرتبه نگاهتو تجسم می کنم واسه جبران روزایی که بدون تو تنها بودم لحظه شماری می کنم تا بغلت کنم وبگم : عشق من دوستت دارم تا همیشه *************************************** ********************************** بیا مرا بتراش تا سحر مرا بتراش به لمس وبوسه وناز وزیبایی ز بوسه ببار گل به تنم شراب تشنگی عشق در گلویم ریز ببر دلم به سر بادهای نگاهت وجذبه های نگاهت بکش مرا ،بکش مرا به پیچ وخمهای آغوشت وبه کوره های نفست آبم کن میان عشق قوی پنجه ی دو آغوشت بگیرم و بفشار و بشکن وخرابم کن به شراب بوسه هایت که از آن همیشه مستم گل من ترا ،نه اکنون همه عمر می پرستم
+ نوشته شده در یکشنبه 19 آذر1385ساعت 6:38 قبل از ظهر توسط چکاوک |
هر کی اومد پيشم يه ذره جا تو نگرفت هيچ ادايي جاي اون ناز اداتو نگرفت پيش هر نقاشي رفتم تو رو نقاشي كنه روي هر بومي زديم ،رنگ چشماتو نگرفت ############################################################ ############################################################# زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت حقيقت تلخ نه به تلخي جدايي جدايي سخت نه به سختي تنهايي ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ اشكي كه بي صداست پشتي كه بي پناست دستي كه بسته ست پايي كه خسته ست دلي كه عاشق ست حرفي كه صادق ست شعري كه بي بهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست چکاوک 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط چکاوک |