|
ترانه شعر دلتنگیهای عاشقانه |
|
گفتم كه رفتنت يه روز قاب دلم را ميشكنه ღღღ گفتي كه اين بخت تو بود تقدير تو شكستنه |
عشق ما مثل یه جاده
ما دو تا مثل مســـــــافر روی این جاده می رفتیم من و تو شونه به شـــــونه که مبادا یکـــــــــــــــی از ما خستـــــه تو جــــــاده بمــونه من میــــــــگفتم که مبـــــــادا گُم بشیــــــــــــــم دنیـــــا بزرگه هر جا یـــک شعلـــــــــــه ببینیم شعله ء چشـــــــمای گـــرگـــه خنده هامـون همــــه با هــــم گریه هامون همـــه با هـــــم تو می گفتـــــــی که تمومـه قصــه ء حســرت وماتـــــــم امــــــــا از آخــــــر قصــــــــه کاشکی اول خبـــــرم بـــود با دلی سنگی که داشتی گرگ من همسفـــرم بـــــود حالا تو جــــاده ء غــــربـــــت یکی مون تنــــــها نشـــسته می نویســـــــه روی جـــــاده آه از این عشــــــق شکسته تو به آخرش رسیـــــــــــــــدی واســــــــــه مــن اول راهـــــــــه واســـــــــه تو جــــــــدایی آسون واســـــــه مــن مثل یه چـــــــاهه آخــــــــــــــــــر قصـــــــه همینـــــه قصـــــه عشـــــق شکســــــــــــته یکی شــــون رفتــــــــه رسیـــــده یکی شون رو جاده نشستـــــــــه چکاوک امروز ۲۸ /۱۲/۱۳۸۶ یک روز مانده به اتمام سال تولد کسی که من با تمام وجود دوستش داشتم ودارم کسی که نقش زیادی توی زندگی من داشت امید وارم همیشه موفق وپیروز وسر بلند باشه گلم تولدت مبارک همگی سال خوب وپر برگتی داشته باشید سال ۱۳۸۷ مبارک چکاوک
+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط چکاوک |
آنکه میخواهد روزی پریدن آموزد ، سخت باید ایستادن ، راه رفتن ، دویدن و بالا رفتن آموزد
پرواز را با پرواز آغاز نمیکنند (نیچه) موفقیت بدست اوردن چیزی است که دوست داری و خوشبختی دوست داشتن چیزی است که بدست آورده ای چکاوک




+ نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط چکاوک |
شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی
تو را با لهجهء گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین
گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :
"دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی "
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ وغمگینت
حریم چشمهایم را به رو ی اشکی از جنس غروب ساکت و
نارنجی خورشید وا کردم .
نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا ؟شاید خطا کردم .
و تو بی آ نکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه
ولی رفتی وبعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت
یک قلب در یایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت
رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد .
و بعد از رفتن تــــــو
آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت
انگار کسی حس کرد من بی تــــــــــو تمام هستی ام از دست خواهد رفت .
کسی حس کرد بی تـــــــــو هزاران بار در هر لحظه خواهم مُرد .
وبعد از رفتنت
دریا چه بغضی کرد کسی فهمید تو نامم را از یاد خواهی برد
و من با آن که می دانم تــــــو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ء چشمان زیبای تو ام ، برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه
طوفان وهـّم و پرسش و تردید بگو در راه عشق وانتخاب آن
خطا کردم و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل ،
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت دیوانگی مان باز :
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم .

کجایی تو
تو را گم کرده ام امروز
و حالا لحظه های من
گرفتار سکوتی سرد و سنگینند
وچشمانم
نمی دانی چه غمگینند
چراغ روشن شب بود
برایم چشمهای تو
نمی دانم چه خواهد شد
پر از دلشو ره ام
بی تاب و دلگیرم
کجا ماندی ؟
که من بی تو هزار بار در هر
لحظه می میرم !!!
چکاوک
+ نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط چکاوک |