|
ترانه شعر دلتنگیهای عاشقانه |
|
گفتم كه رفتنت يه روز قاب دلم را ميشكنه ღღღ گفتي كه اين بخت تو بود تقدير تو شكستنه |
به یاد چشم های تو درد غریبی است ، بخواهی بگویی و احساس ناتوانی بر تو حاكم باشد...
چه شعرها سروده ام
چه قصه ها که گفته ام...
و بی تو
هر شب از وفای خود
مرور می کنم ترا،
میان این کهنه کتاب.
و لحظه لحظه خویش را
دوباره تازه می کنم.
یک...
دو...
هزار...
تمام شد!
رسیده ام به
فصل آخر کتاب،
ولی عزیز رفته ام
فقط بگو
کجای قصه می رسم به تو؟
دلم می خواست می توانستم عاشق باشم...
دلم می خواست می توانستم خودم را درك كنم ، دلم می خواست می توانستم دوست داشته باشم بی قید...
عمری است اینگونه می سوزم ای دوست...
اگر بی زاری از من ، اگر نفرتی ز من در دلت داری ، حرفی نیست ، بر سرم فریاد بكش ، بر سرم داد بزن ، لااقل بگذار كسی باشد .
كه مرا لعن كرده باشد ، كسی كه برایش احترام زیادی قائلم ، شما غریبه نیستی ، غریبه منم ، كه هنوز نتوانستم خودم را بفهمم ،
غریبه منم ، ببخش مرا ، اگر چه می دانم از من دلگیری ، اما آیا برای تو هیچ نگفته بودم ، من به شما حرفهایی را زدم كه به هیچكس نگفته بودم ، من شما رادوست خود می دانم و این بالاترین مرتبه ی احترامی است كه می توانم به كسی داشته باشم...
من دلگیرم و باور كن دست خودم نیست...
نمی دانم اگر انتظار ناگفته های مرا داری ، حرفی نیست برایت خواهم گفت ، اما دوست ندارم كسی را مانند خودم پر از درد و پر از گنگی سازم ، اما من آدمی هستم كه هنوز نمی داند دلیل زنده بودنش چیست ، دلیل اینكه می خواند ، می داند ، می گوید چیست...
من دوست دارم می توانستم عاشق باشم ، مانند همه ی آدمهای این سرزمین ، همه ی آدمهای این دنیا...
درد غریبی است ، گرامی...
به تو خواهم گفت ، اگر زنده باشم...
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط چکاوک |