|
ترانه شعر دلتنگیهای عاشقانه |
|
گفتم كه رفتنت يه روز قاب دلم را ميشكنه ღღღ گفتي كه اين بخت تو بود تقدير تو شكستنه |
گل سرخي برايت روشن مي كنم شايد مرا ببيني وقتي كه دست عزيزت يه نوازشگر خوبه چکاوک
من در همسايگي علفهاي گمنام خانه دارم
و آرزويم اين است كه هر روز بتوانم شعري برايت بگويم
و كتابي در وصف نفسهاي تو بنويسم
من كنار رودهاي قشنگي زندگي مي كنم كه دوست دارند
يك روز دريا را در آغوش بگيرند
من آينه اي بر ديوار اتاقم دارم كه هر روز صبح همه ي خدايان موهايشان را در آن شانه ميزنند
من با واژه ها صبحانه مي خورم
و در سطرهاي سپيد يك دفتر خودم را مي شويم
گاهي واژه اي تازه مي آفرينم
تا بتوانم با تو حرف بزنم
وقتي تو هستي
مي توان خورشيد را از ميان آسمان چيد
و در دستمال كهنه اي پيچيد
و كنار گذاشت مي توان ماه را خاموش كرد
مي توان ستاره هاي غريب را فراموش كرد
مي توان يك كبوتر بود يا پروانه اي بر شانه ي هابيل
مي توان يك گل سرخ شعله ور بود
يا كلمه اي تبدار بر لبان يك عاشق
وقتي كه طلوع چشمات دشمن هرچي غروب
وقتي كه سايه ي اسمت روي لبهام خونه داره
وقتي كه زخم نفسهام بي تو مرهمي نداره
تو بگو جز تو كسي هست كه منو تنها نذاره؟؟؟
كسي هست كه اگه رفتي واسه من بشه ستاره؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط چکاوک |